خداحافظ...
حرفی دیگر... تعطیل شد!
!هر کجا هستم باشم... آسمان مال من است
فرارسیدن نوروز ۱۳۸۹ مبارک
به امید سالی سرشار از شادی و کامیابی
آرزومند بهروزیتان
آسمان
التماس دعا...
به دلیل اینکه نیستم!!!!!

محاکمه در خیابان
بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی به نویسندگی مسعود کیمیایی و با همکاری اصغر فرهادی
با شرکت: پولاد کیمیایی و حمیدرضا افشار
ستاره ها: نیکی کریمی، محمدرضا فروتن و حامد بهداد
با حضور: شقایق فراهانی، اکبر معززی، نگار فروزنده و ارژنگ امیرفضلی
و با معرفی: شبنم درویش و محمد موید
خلاصه داستان: شب ازدواج امير و مرجان است. حبيب دوست صميمي امير كه كمك زيادی برای برگزاری مراسم كرده، ناگهان از امير می خواهد كه عروسی اش را به هم بزند. حبيب فهميده كه مرجان قبلاً با مردی ازدواج كرده بوده و از او بچه دارد. امير با نشانی كه در اختيار دارد، دنبال يافتن سرنخ ماجراست.
پس از دیدن فیلم چند خطی راجع به آن نوشتم (که می توانید آن را در ادامه مطلب بخوانید) خوشحال می شوم اگر بخوانید و بنده را از نظرهایتان مطلع کنید.
التماس دعا
دوباره "نفس عمیق" را دیدم. فیلمی که برای دوران خودش ساخته شده، آن سال هایی که من تازه سنم دورقمی شده بود. اما نمی دانم چرا هر بار بیش از قبل از دیدنش لذت می برم.
نفس عمیق را با تمام ایرادهای ساختاری اش دوست دارم. حرف مخالفانش را می پذیرم اما در علاقه ام تاثیری نمی گذارد.
و حالا پس از گذشت هشت سال از ساخت فیلم، می دانم هنوز هم هستند کسانی همانند من از دیدن دوباره فیلم لذت می برند.
تقدیم به آنهایی که همچون من می اندیشند:

من قوي هستم. هر صبح قبل از اين كه خورشيد بيرون بيايد و با نورش داد بزند «من قوي هستم» از جايم بلند ميشوم، اشكهاي ديشبم را پاك ميكنم، تمام كساني را كه دوست دارم براي صرف صبحانه به آشپزخانه ميبرم، در را به رويشان قفل ميكنم و همه آنها ميفهمند گول خوردهاند. آنجا حمام است، آن هم حمام آب سرد. سرم را ميتراشم. داد ميزنم «من قوي هستم» خورشيد ميترسد و ديگر بيرون نميآيد.
مريم پاليزبان-نفس عمیق(پرويز شهبازی)
نمی دانم چه طور است بعضی اشخاص به اولین برخورد، جان در یک قالب می شوند،- به قول عوام جور و اخت می آیند و یک بار معرفی کافی است برای این که یکدیگر را هیچ وقت فراموش نکنند. در صورتی که برعکس بعضی دیگر با وجودی که مکرر به هم معرفی می شوند و در مراحل زندگی سر راه یکدیگر واقع می گردند، همیشه از هم گریزان هستند؛ میان آن ها هرگز حس همدردی و جوشش پیدا نمی شود و اگر در کوچه هم به هم برخورند، یکدیگر را ندیده می گیرند. دوستی بی جهت، دشمنی بی جهت!- حالا این خاصیت را می خواهند اسمش را سمپاتی یا آنتی پاتی بگذارند و یا در اثر مغناطیس و روحیه اشخاص بدانند یا نه- آن هائی که معتقد به حلول ارواح هستند دورتر رفته می گویند که این اشخاص در زندگی سابق خودشان روی زمین دوست و یا دشمن بوده اند و به این جهت نسبت به هم متمایل و یا از هم متنفراند ولی هیچ کدام ازین فرضیات نمی تواند به آسانی معمای بالا را حل کند. این کشش و جوشش ناگهانی نه مربوط به خصایل روحی است و نه ربطی با محاسن جسمانی دارد.
دُن ژوان کرج-صادق هدایت
پی نوشت: این اواخر صحبت های جنجالی و جالبی بین حامد بهداد و آقایان هوشنگ گلمکانی و مصطفی جلالی فخر صورت گرفته که برای خواندن شان می توانید به پیوندهای روزانه مراجعه فرمایید. (جواز لمپنیسم با متفاوت نمایی و پاسخ حامد بهداد به هوشنگ گلمکانی/بوی بازنشستگی تان می آیدجناب دن کورلئونه)
به مناسبت فرارسیدن 37مین بهار زندگی تارکان خواننده محبوبم:

DON BEBEGIM
Sensiz gecelerin koynunda
Uyku girmez gOzlerime
Bu karanlIklar beni eritse de
Vazgecemem senden
Ask alevinden
Bilirim gunler yeniden dogacak
Ellerim dokununca yuregin yanacak
Bilirim heresy yeniden yasanacak
Sarilinca boynuma gozlerin dolacak
Yururum gecenin ustune
Salarim guneslerimi
Gorurum tane tane acilan gunlerimi
Yururum gecenin ustune
Gunahlardan gecerim
Ezerim birer birer yalan sevisleri
Don bebegim
Don caresiz basim
Ayrilik boyle uzun surmez ki
Don bebegim
Acilar seliyim
Don bebegim
بازگرد عزیزم
در آغوش شب های بی تو
خواب به چشم هایم نمی آید
اگر تاریکی ها، مرا ذوب کند
از تو نخواهم گذشت
و از آتش عشقت
می دانم خورشیدها، دوباره طلوع خواهند کرد
با نوازش دست هایم، قلبت شعله ور خواهد شد
می دانم همه چیز دوباره زندگی را آغاز خواهند کرد
و در آغوش من، چشمانت، تر خواهند شد
روی تن شب، پرسه می زنم
خورشیدهایم را پایین خواهم کشید
و شکفتن تک تک روزهایم را خواهم دید
روی تن شب، پرسه می زنم
از تیرگی ها خواهم گذشت
و همه حرف های دروغین را زیر پا، له خواهم کرد
بازگرد عزیزم
برای من بی هدف، بازگرد
جدایی، چقدر طولانی ست
بازگرد عزیزم
سیل سختی هایم
بازگرد عزیزم
گفتنی ها از تارکان:
"تارکان تِوَت اوغلو"، 17 اکتبر 1972 در آلمان متولد شد و در سال 1977 به همراه خانواده اش ساکن ترکیه شد. در سال 1991 با اولین آلبوم خود به نام "دوباره، بی تو" به بازار موسیقی پاپ وارد شده و در ترکیه و اروپا نزدیک به 700هزار نسخه از این آلبوم فروخته شد. پس از سه سال، در ماه می 1994 آلبوم دوم تارکان با نام "شگفت انگیز"، واقعا شگفتی ساز شد و فروش بیش از دومیلیون نسخه در ترکیه و 800هزار نسخه از آلبوم در اروپا رکوردی ثبت کرد که تا آن زمان هیچ هنرمند ترک به آن نرسیده بود. تارکان پس از این آلبوم در اروپا و ترکیه به برپایی کنسرت های مختلف پرداخت که در 24 کنسرت، نزدیک به 850هزار نفر از طرفدارانش حضور پیدا کردند که واقعا بی سابقه بود! در اوایل سال 1997 آلبوم سوم تارکان به نام "برای تو می میرم" با فروشی نزدیک به 4میلیون نسخه در اروپا و ترکیه، مطرح ترین آلبوم سال شد. به طوری که مقام سومی فروش در فرانسه، پرفروش ترین آلبوم سال در بلژیک، پنجمین آلبوم پر فروش در انگلستان و آلمان شناخته شد و این موفقیت تا سال 1999 ادامه داشت. حتی آلبومی اختصاصی به نام "اروپا" با گلچینی از بهترین های سه آلبوم قبلی باز هم رکوردهای فروش را شکست! شهرت تارکان به حدی رسید که کمپانی بزرگ "والت دیسنی" برای موسیقی متن فیلم کارتونی "هرکول" از تارکان بهره گرفت!!! پس از موفقیت های پی در پی، دو آلبوم دیگر در سال های 2001 و 2003 به همراه 3 قطعه مستقل با فروش های باورنکردنی، این باور را در همه به وجود آورد که تارکان، یکی از مطرح ترین هنرمندان موسیقی پاپ ترکیه، و بالطبع جهان است. آخرین آلبوم تارکان در سال 2009 انتشار پیدا کرد.
متن فوق برگرفته از کتاب ترانه های تارکان ترجمه هادی فرزاد انتشارات سروینه
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما چيزی خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس های سياه وزوز و پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر می كنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آيد ؟
كاش تنها نبودی
آن وقت كه می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي دانی ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقی مرا می برد
انگار روی شيب برف ها با اسكی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شيون می آيد
گوش كن
می دانم كه هيچ كس نمی تواند عشق را بنويسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعريف كنم
گوش كن
يكی بود يكی نبود
زنی بود كه به جای آبياری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جای پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته های نيشكر نشسته بود و كتاب می خواند
صدای شيون در اوج است
می شنوی
برای بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاريخ می سوزد
برای نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش كه در رَف ها شكسته اند
گوش كن
به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگری نوشت
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
می دانی ؟
از افسانه های قديم چيزهايی در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم كه بی نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزی مبهم
كه انعكاس لرزانی از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزديك می شوند
يادم می آيد
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را يك دسته می كردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم
"حسین پناهی"